ناصر الدين شاه قاجار
30
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
كالسكه شده رانديم ، در اين بين يك ترن هم از حضرت عبد العظيم آمد . جمعيت زيادى از زن و مرد همراه داشت ، او را كشيدند قالمقال مىكردند . خلاصه از دم گار راهآهن گذشته يكساعت به غروب مانده وارد شهر شديم . زنها در اندرون به واسطه رفتن ما به فرنگ خيلى اوقات تلخ مىكنند و متصل عرض مىكنند كاغذ مىدهند بيرون هم كه مىآئيم هرجا كه ميرويم خلوت باشد و راحت كرده قدرى آسوده شويم دو آدم از زمين مىجوشد و كاغذ مىدهد . اوضاع غريبى است ، ميرزا محمد خان هم كه مرخصى گرفته است برود قزوين امروز صبح با ترن آمده بوده است زيارت و رفته است شهر كه برود . روز يكشنبه ششم [ شعبان ] : ديروز باران خوبى آمد ، ديشب هم باران خيلى خوبى آمد ، امروز پنج ساعت به غروب مانده بنا است برويم سر آسياى سردار ، سان قشون حاضر دارالخلافه را ببينيم . باران ديروز ، ديشب بسيار خوب بود ، ناودان كار كرد . صبح رفتم حمام ، بيرون آمده رفتم اطاق برليان آنجا نشستم ، امين خلوت ، امين الملك آمدند نشستند ، پيش از نهار ، بعد از نهار الى چهار ساعت به غروب مانده به قدر دو هزار كاغذ از متفرقه غير متفرقه صح گذارديم و خوانديم و جواب داديم و هزار حرفهاى نامربوط گفتيم و شنيديم ، چهار به غروب مانده نماز خوانده ، رخت پوشيده از در اندرون سوار كالسكه شده رانديم براى سر آسيا . عزيز السلطان هم جلو ما رفته بود ، درب دروازه شميران سوار اسب شدم و راندم باد تندى از طرف مغرب مىآمد اما هوا صاف و خوب بود رسيديم به سر آسيا ، چادرپوشى براى ما زده بودند . نايب السلطنه [ و ] تمام صاحب منصبها سواره ايستاده بودند . حالا بايد به قدر نيم فرسنگ سواره برويم و از جلو افواج بگذريم و آنها را بهبينيم و بيائيم توى چادر . افواج هم جلو چادر حلقه زده ايستاده بودند با نايب السلطنه [ و ] صاحب منصبها ، رانديم ، فرنگى زيادى هم براى تماشا از قبيل چرچيل و غيره آمده بودند در اين [ 10 ] بين كه مىرفتم دالغوركى را با عرب صاحب ديدم توى درشكه نشسته و در ميان اين جمعيت هستند ، ديدم جاى بدى دارند ، مجد الدوله را فرستاديم دالغوركى را ببرد توى چادر ما آنجا باشد تا ما بيائيم . عزيز السلطان هم توى چادر ما بود با دالغوركى و اينها صحبت مىكردند ما هم رانديم اول رسيديم به توپخانه بعد از آن حركت امين نظام در روز عيد كه او را معزول كرديم توپخانه را به ضميمه قورخانه به اقبال السلطنه واگذار كرديم ، امروز سر توپخانه اقبال السلطنه ايستاده بود ، شمشير كشيده بود ، تمام